نازخاتون

چهارشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸۳

coucou

ممکنه لطفا" يه مسلمون به من کمک کنه که اين بلاگ اسپات رو درست کنم؟ راهنمايي هاي خورشيد خانوم جون و سايت نويد و زحمت هاش کمکم نکرد که نکرد. مشکل من اينه که همه نمي تونند اونجا پيام بذارند و به خدا من اون yes رو همون اول کليک کردم ولي بازي در مياره. دوم اينکه از فونتش بيزارم سوم اينکه اگه کسي راهنماييم نکنه پا ميشم اصلا" ميرم پيش بانوي باران جون توي پارسي بلاگ. علاوه بر کمک يه مسلمون، مسيحي و يهودي و  بودايي و بي دين  هم اگر باشيد اصلا" اشکالي نداره.

نمي دونم سپنتا جونم صداي استمداد منو مي شنوه يا نه؟ درضمن من فقط از فونت thaoma خوشم مياد ها

نازخاتون
 
چهارشنبه ٢ دی ،۱۳۸۳

بالآخره من هم رفتم

اين روزا ميزان وبلاگ خوني و وبلاگ نويسي خونم رفته بالا و يه کم بي حوصله ام. آدرس وبلاگ جديدم اينه و سعي مي کنم همين امروز به روز بشم و بعد ديگه  تعطيلات شروع ميشه تا ماه ژانويه که در اتاق کامپيوتر و کتابخونه بسته ميشه. کاش اين پاپا نوئل هم ميومد يه کمکي پاي درد دل ما زنا ميشست و اقلا" اون يه چاره اي مي کرد. از پرشين بلاگ دل خوشي ندارم چون اون حس مزخرف زير نگاه بودن رو بهم ميده.  اصلا" کاش يه اپيدمي ميومد و نسل آدماي فضول (بخونيد امر به معروف کن و نهي از منکر) ور ميافتاد. هرچند که دستاورد وبلاگ پيدا کردن يه عالم دوست نازنين بود و آشنايي با افکار گوناگون.

 
حرف آخر: کاش «مردها» با اون قوانين من درآوريشون ما زنا رو به حال خودمون مي ذاشتند. اصلا" به خاطر خدا يه چند لحظه به اين عکس نگاه کنيد. من نگاه کردم و حس حقارت بهم دست داد چون هيچ غلطي من ... نمي تونم بکنم. آقاجون دلش خواسته هرکاري کرده به شما چه؟ چطور به خودتون اجازه مي ديد جون يه انسان رو بگيريد و مثل حيوون به طرفش سنگ بندازيد در حالي که دستاش رو بستيد و حتا از کوچکترين حس غريزي که همون سپرکردن دست مقابل صورته ، محرومش کرديد. زهرا گويان و فاطمه گويان! چه زيبا منصور کوشان، در زانيه اين آدما رو وصف مي کنه:

هر که‌ از شما گناه‌ ندارد اول‌ بر او سنگ‌ اندازد.
باب‌ هشتم‌/ انجيل‌ يوحنا


«کابوس‌ سنگ‌سار کردن‌ آن‌ زن‌ آملى‌ شده‌ است‌ بخشى‌ از وجودم‌.
گفتى‌: "ما که‌ رسيديم‌، پاسدارها بازوهاى‌ زن‌ را گرفته‌ بودند و از بازداشتگاه‌ بيرونش‌ مى‌آوردند تا سوار وانت‌ کنند و به‌حکم‌ قاضى‌ در شهر بگردانند و جار بزنند: زانيه‌ سنگ‌سار مى‌شود."
از تصور حالت‌ چهره‌ى‌ خشنود تو که‌ ميان‌ چهره‌هاى‌ نگران‌ و هراسان‌ زنان‌ و مردانى‌ معصوم‌ و ساده‌ ايستاده‌اى‌ که‌ در حاشيه‌ى‌ خيابان‌ از روى‌ استيصال‌ و کنجکاوى‌ به‌تماشاى‌ زانيه‌آمده‌اند و به‌تشويق‌ صداى‌ منحوسى‌ که‌ از بلندگو درمى‌آيد، دست‌ از کار و کاسبى‌ مى‌کشند، مغازه‌ها را تعطيل‌ مى‌کنند و راهى‌ی‌ محل‌ سنگ‌سار مى‌شوند تا هرکدام‌ به‌ سهم‌ خود سنگى‌ بر وجود شيطان‌گرفته‌ى‌ زانيه‌ بيندازند و براى‌ خود طلب‌ مغفرت ‌کنند، دچار تهوع‌ مى‌شوم‌. آخر چه‌طور مى‌شود مردمانى‌ اين‌قدر سنگ‌دل‌ پيدا شوند که‌ حاضر شوند زنى‌ حتا زانيه‌ را اين‌گونه‌ در گودالى‌ بگذارند و آن‌قدر بر او سنگ‌ بيندازند تازنده‌ به‌گور شود؟
در ميان‌ آن‌همه‌ تشويش‌ و نگرانى‌ که‌ داشت‌ نفسم‌ را بند مى‌آورد، گفتم‌: "حقيقت‌ ندارد. اين‌همه‌ سنگ‌ از کجا پيدامى‌شود؟"
گفتى‌: "همان‌طور که‌ گودالش‌ پيدا مى‌شود، سنگش‌ هم‌ پيدا مى‌شود. يک‌ کاميون‌ کمپرسى‌ سنگ‌ خالى‌ کرده‌ بودند."
گفتم‌: "اين‌ مراسم‌ چه‌ مدت‌ طول‌ مى‌کشد؟"
گفتى‌: "از صبح‌ زود تا وقت‌ نماز ظهر."
گفتم‌: "اگر مردم‌ شهرى‌ حاضر نشوند سنگ‌ بيندازند، چى‌؟ اين‌ مراسم‌ چه‌گونه‌ ادامه‌ پيدا مى‌کند؟ اين‌ حکم‌ چه‌گونه‌ اجرامى‌شود؟"
گفتى‌: "اول‌ که‌ در هر شهرى‌ صدها نفر آماده‌اند که‌ براى‌ تفريح‌ هم‌ که‌ هست‌، جمع‌ شوند و زن‌ زانيه‌ را سنگ‌سار کنند. اما به‌فرض‌ هم‌ که‌ حرف‌ تو درست‌ دربيايد، آن‌قدر هستند که ‌اين‌ وظيفه‌ را انجام‌ دهند. در حقيقت‌ مردمى‌ هم‌ که‌ جمع‌ مى‌شوند، زياد سنگ‌ نمى‌اندازند. بيشترين‌ سنگ‌ توسط‌ همين‌ مأموران‌ پرتاب‌ مى‌شود. تو همين‌ شهر، چون‌ گونى‌ يا چيزى‌ نبود که‌ معمولن روى‌ سر زانيه‌ مى‌کشند، هيچ‌کس‌ سنگ‌ پرتاب‌ نمى‌کرد، تا اين ‌که‌ يکى‌ از برادرها اولين‌ سنگ‌ را پرتاب‌ کرد که ‌درست‌ خورد به‌‌پيشانى‌ی‌ زانيه‌ و خون‌ فواره‌ زد..."
درد پهلوهايم‌ را از حالت‌ تهوع‌ هنوز احساس‌ مى‌کنم‌. هر وقت‌ به‌سفرى‌ مى‌رفتى‌ يا دير مى‌آمدى‌، اولين ‌احساسى‌ که‌ پيدا مى‌کردم‌، همين‌ حالت‌ تهوع‌ بود. ديگر دستم‌ آمده‌ بود. مى‌دانستم‌ جايى‌ يک‌ مسئله‌ى‌ ناموسى‌ پيش‌ آمده‌ و تو از خود بى‌خود به‌سوى‌ آن‌ کشيده‌ شده‌اى‌. وقتى‌ هم ‌مى‌آمدى‌ خانه‌، با اين‌ که‌ هميشه‌ مى‌دانستم‌ چرا دير آمده‌اى‌، باز مى‌پرسيدم‌: "کجا بودى‌، خليل‌؟»

*خدارو شکر که christian chenot و georges malbrunot دو روزنامه نگار فرانسوي آزاد شدند. بعد از چهارماه!!!

**باز هم خدا رو شکر که جمهوری اسلامی در مجمع عمومی سازمان ملل به دليل نقض حقوق بشر محكوم شد: 
پنجاه و نهمين نشست مجمع عمومی سازمان ملل در پايان روز دوشنبه ٢٠ دسامبر ٢٠٠٤ ، به قطعنامه‌ی محكوميت حكومت جمهوری اسلامی بخاطر نقض حقوق بشر در ايران رای داد. در اين قطعنامه نقض آزادي بيان و مطبوعات، تعقيب و سركوب مخالفان سياسي ، اذيت و آزار وابستگان به اقليت هاي ديني و همچنين اعدام نوجوانان توسط قوه قضاييه جمهوری اسلامی مورد انتقاد قرار گرفته است. قطعنامه همچنين رد صلاحيت گسترده نامزدان در انتخابات مجلس، تعطيلي و توقيف مطبوعات و فيلترگذاري سايت هاي اينترنتي را از ديگر اقدامات جمهوري اسلامي در جهت نقض آزادي هاي اساسي مردم ايران تلقي كرده و آنها را محكوم كرده است.

خدانگهدار

نازخاتون
 
سه‌شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸۳

بوش: هدف، ايران

سرتيتر هاي مجله ي courrier international

اگه بوش دوباره بخواد جنگ راه بندازه؟
آنچه که ايران پذيرفته است.
تنها دموکراسي در کشور، دستاوردهاي هسته اي ما را نجات خواهد داد.
تهديد بزرگي براي اسراييل.
ايران دردسر جورج بوش.
واشنگتن بايد کاري بکند.
از رباط تا اسلام آباد، بايد تحت کنترل باشند.
هيچ کس مانع برنامه هاي هسته اي ما نخواهد شد. ( مگه شهر هرته! چارديواري اختياري:)

*سايت جديد انديشه در آلمان راه اندازي شد. ارزش ديدن و خوندن داره. قابل توجه jay عزيز!

**سايت مرکز اطلاعات سازمان ملل متحد- تهران.

 در اين سايت پاره ای از اسناد کليدی ملل متحد به زبان فارسی آورده شده که خصوصاً برای استادان، دانشجويان، روزنامه نگاران و پژوهشگران  رشته های حقوق، روابط بين الملل، علوم سياسی، محيط زيست و ساير رشته ها و پژوهش های مربوط به سازمان ملل قابل استفاده است.

***عکس های نامزدي محمدرضا پهلوي با فرح ديبا در سايت موسسه ي تاريخ مطالعات ايران.

****کتاب «زنان خود سوخته» نوشته ي پروین بختیارنژاد بايد جالب باشه. گفتگوي  پریناز نعمتی با نويسنده کتاب در ايران امروز.

مثالي از موارد خشونت: در لرستان مردان از چوب براي زدن زنان استفاده مي کنند.زن موظف است اين چوب را در يک محل ثابت قراردهد تا هر زمان که مرد آن را لازم داشت! دم دستش باشد.اگر در حين زدن زن ، چوب ، خوني و کثيف شود زن بايد آنرا تميز نموده و در جاي اوليه خود بگذارد. در لرستان خشونت و همسرکشي (چه زن و چه مرد) ، قتل با اسلحه ، خودسوزي و فرار کودکان آمار بالايي دارد.فضا به شدت غمگين است. به طور مثال اگر در خانواده اي عزيزي را از دست دهند ممکن است بين 10 تا 15 سال مشکي بپوشند.اکثر آهنگهاي لري ، ته مايه اي از حزن و اندوه دارد. لرها غمگين ترين مردم ايران هستند.بر عکس کردها که گفته مي شود مردمان شادي هستند.ولي مي بينيم که به دلايل بافت سنتي و فاکتورهاي مشترکي که به آنها اشاره شد،خودسوزي در هر دو گروه آمار بالايي دارد.
 خشونت جنسي نيز يکي از ديگر خشونت هاي رايج در اين شهرها مي باشد.

نازخاتون
 
جمعه ٢٠ آذر ،۱۳۸۳

تا دموکراسي؟ اوه ه ه ه ه ه هنوز مونده!

 خب ديگه مي خواستم چند وقتي به روز نشم چون حالم از خيلي چيزا داره به هم ميخوره. همه چيز از ۱۶ آذر شروع شد. روز دانشجو که هنوز براي من حتا تو فرانسه، روزدانشجو محسوب ميشه. اولين گزارش رو تو وبلاگ آقاي "خارج نشين" وبلاگ نويسي خوندم که اسم وبلاگش تقريبا" تو همه ي وبلاگ هاي شناخته شده هست. من بار اول بود که از طريق لينک يکي از دوستان نازنين رفتم اونجا. گزارشي از روز شونزده آذر نوشته بود و دقيقا" جملاتي رو انتخاب کرده بود تا بتونه به قول خودش «ممد ...» رو بکوبه. رفتم ايران امروز و اين ور اون ور، متن سخنراني کامل خاتمي و حرف ها و عکس العمل هاي دانشجو ها رو خوندم. اين sémiologie من يکي رو بيچاره کرده. چون اولين چيز تجزيه تحليل نوشته هاست که آشوب تو سرم به پا مي کنه. چقدر يه نوشته مي تونه در تخريب يا اهميت دادن به کسي موثر باشه. کاپوزينسکي تو کتاب «شاه ايران» از اهميت مقاله ي چاپ شده در روزنامه ي اطلاعات ميگه که چطور به عنوان يکي از جرقه هاي موثر در انقلاب ايران نقش داشته. بگذريم! ولي انصاف نبود خانوم ها و آقايون دانشجو که انقدر بي انصاف باشيد. همه از دموکراسي حرف ميزنيم و قصه ها مي بافيم ولي دريغ از دونستن الفباي دموکراسي. فرهنگ «پدر سوخته دهنت رو ببند» از اون ناصرالدين شاه تا "فرزانه شاه" همچنان به قوت خودش باقيه.
ملتي که تحمل مخالف رو نداره بهتره ... پناه بر خدا! عزيز دل خارج نشين ! شما که اين جا زندگي مي کني و طريقه ي بحث و جدل رو ديدي، از شما بعيده! حتما" دانشگاه رفتي ، حتما" مناظره هاي تلويزيوني رو ديدي، حتما" با دوستات رفتي تو café يه آبجويي، قهوه اي، کاپوچينويي نوشيدي و با هم سر موضوعات مختلف بحث کرديد! بعد، از اين جا نشستي و صندليت هم  گرم ونرمه، ميگي لنگش کن؟
قبول دارم که ناجونمردانه از خيلي چيزا محروممون کردند. کشور رو به گند کشيدند، فقر و فحشا بيداد مي کنه. گروني، اعتياد و بيکاري. تا اومديم لي لي بازي و گرگم به هوا بازي کنيم، اون روسري هاي سنگين و بعد مقنعه ي بدترکيب رو به زور کردند سرمون. تا اومديم عشق مدرسه رو بکنیم، جنگ شروع شد و لا مذهب ها ول کن معامله نبودند و هواي کربلا و قدس در سر داشتند. چند تا زن اين وسط له شد؟ مورد انواع و اقسام ظلم واقع شديم. چقدر متلک شنيديم! از بالا و پايين و پايين و بالا! گفتند نخند. سر پايين. قوز کن. دختر بده اين کار و بکنه، دختر خوبه نجيب باشه. موش باشه. آخه پسرا شيرند مثل شمشيرند. بمب بارون ها. موشک بارون ها. تا صبح با روياي مرگ مي خوابيديم. القصه! همه ي اينا رو گفتم که بدوني تک تک ما دردمنديم. حاليمونه چه به روزمون اومده ولي من يکي هنوز مي خوام اميد داشته باشم. به فردا! نه به يک شخص!
درد تاريخي ما توليد قهرمانه. يه روز مي گيم:«زنده باد مصدق!» فردا ميشه:«جاويد شاه». پس فردا:«درود بر خميني». پس اون فردا:« کرباسچيه قهرمان، اميرکبير ايران». بعد يهو حماسه ي خاتمي. خاتمي هر چي که هست و به هرچي متهمش مي کنيد، راست و درسته. بنده يکي از منتقدينشم البته در دوره ي دوم (البته من "خاتمي چي" به لطف دوستان در فرانسه، هرگز از دو رايي که تو صندوق انداختم پشيمون نيستم.) ولي انصافا" به هر چي معتقد بود، راست و حسيني اول کار اعلام کرد. کافيه فيلم هاي تبليغاتي و مناظراتش رو بخونيد. اون يه چيزي مي گفت وملت قهرمان ساز يه چيز ديگه مي شنيدند. اين آخر و عاقبت قهرمان و پهلوان سازيه. بعد يارو که "بت شکن" از آب درنمياد يهو همه تو ذوقشون مي خوره . بقيه اش رو ديگه همه مي دونيم ولي ختم کلام اينکه: وجدان تاريخي بد چيزي نيست. فحش و ناسزا هم براي فاطي تمبون نميشه! ما حتا از تحمل هم تو اين جامعه ي کوچک وبلاگ هم ناتوانيم و به بهانه هاي مختلف همديگه رو فحش بارون مي کنيم چه برسه در يه جامعه اي مثل ايران. تا دل دريا بودن راه طولانيه و بس دشوار. با هو کردن و فحش و توهين به هم کاري درست نميشه (نمونه اش دو پست قبلي خودم که به عشرت جون يه کم قلمبه سلمبه گفته بودم تا دلم خنک بشه)! ولي نازخاتون عزيز با فحش و ناسزا هيچ کاري درست نميشه و عشرت ها کار خودشون رو مي کنند. اين نوشته در اصل خطاب به خودمه. حالا اگه حوصله داريد که اميدوارم داشته باشيد اين فيلم ۱۶ آذر رو ببينيد. اگه اين آهنگ خوشگل رو گوش نديد، از دستتون رفته! راجع به شانزده آذر.

ديشب مقاله ي پرستو دوکوهکي عزيز رو تو courrier international خوندم. راجع به بازي ايران و آلمان و راه ندادن خبرنگارهاي زن ايراني. جمله ي سرباز داره ديوونه ام مي کنه:« اون خانوما رو راه داديم چون آلمانيند!». بغض بي پدري گلوم رو فشرد.

چلچراغ با عشرت شايق که داماد گراميش هم کنارش بوده مصاحبه کرده. خوندنيه. اگه حرص ميل داريد، بسم الله!

نازخاتون
 
چهارشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸۳

من و روز جهاني مبارزه با ايدز

امروز دقيقا" راس ساعت ۱۰ و ۴۵ دقيقه و ۲۰ ثانيه استاد مون که رفته بود کليد کمد کلاس رو از توي دفترش بياره، با يک کاتالوگ که روش يک عکس بي ناموسي بود برگشت تو کلاس و به ما اعلام کرد که مامورين مبارزه با ايدز در سرماي پايين وايسادند و يه عالم کاتولوگ پخش مي کنند و خلاصه روشنگري مي کنند. خدا نکنه اون گوشه تنها گيرتون بيارند. در انتها اضافه کرد: « اولش من نفهميدم که چرا عکس کارتوني يک سگ رو در حال استخون  گاز زدن به عنوان لوگو انتخاب کردند.»  بعد يه خنده اي کرد و گفت بريم سر درس شيرين analyse argumentatif d'une publicité ...

يک ساعت بعد که داشتم ميرفتم استامبولي پلويي رو که تو خونه منتظرم بود نوش جان کنم ناچار از طبقه ي پايين بايد رد مي شدم. جمعيت زيادي در حال رفت و آمد بود و من تازه يادم اومد که اي داد بي داد ، موضوع بر مي گرده به sida يعني همون ايدز خودمون. يه خانوم سفيدپوش فوق العاده مهربون داشت با دو تا دانشجو حرف ميزد که من خودم رو مثل نخود آش انداختم وسط و با علاقه مندي گوش کردم و هراز گاهي به نشونه ي تائيد سر تکون مي دادم. خانومه که علاقه ي من رو ديد بعد از رفتن اون دو تا دختر رو به من کرد و گفت:
- براي dépistage يعني ريشه کني ايدز مي توني به اين آدرس ها مراجعه کني عزيزم. کاملا" مجانيه. براي مشاوره و تست خون و هزارجور اطلاعات ديگه اس.
- البته. حتما" سر ميزنم.
- ببينم خانوم خانوما ميخواي توي يه بازي شرکت کني؟
- البته با کمال ميل.
- اين کارتها رو مي بيني؟ بايد يکيش رو بکشي و به سوالش جواب بدي و جايزه بگيري.
 مثل علامه هاي دهر جواب دادم: عاليه.
-خوب آماده اي؟ بکش
 منم سومين کارت رو کشيدم که سوالش اين بود: تفاوت بينMST  و IST چيه؟
آي قيافه ي من ديدني بود!
- اصلا" نميدونم.
مطمئنم تو دلش گفت: اي خنگ خدا!
- خوب عزيزم اولي يعني «بيماري هاي مقاربتي مسري» و دومي يعني«عفونت هاي مقاربتي مسري» که ديگه ما هميشه از دومي استفاده مي کنيم.
- اوه جالبه. فهميدم.
فکر کنم ديد الانه که دلم بشکنه و پغي بزنم زير گريه که گفت:
- بيا و حالا کارت دوم رو هم بکش. جايزه داره ها!
کارت دوم و سوالش اين بود: آيا ايدز با عمل tatouage قابل سرايته؟
با يه قيافه ي خندون و حق به جانب گفتم: البته امکانش بسيار بالاست چون  کافيه که سوزن  آلوده باشه. حالا خر بيار و باقالي بار کن:) ياد ايران افتادم و مد شدن ابروهاي تاتو شده.
- آفرين دخترم.
دستش رو تو جيبش کرد و يه عالمه préservatif همون کاندوم درآورد و گرفت طرفم.
-اين هم جايزه ات.
با خجالت دست دراز کردم و انگار مي خوام يه تيکه گز يا سوهان تعارفي رو بردارم گوشه ي بسته رو گرفتم و ضرب الاجل قاپيدمش و گذاشتم تو جيب پالتوم.
- چرا يکي؟ بيشتر بفرماييد. همش مال خودته.
همه رو ريخت تو جيبم و گفت خواستي به دوستات هم بده...
رفتم طرف غرفه شون که چند تا کاتالوگ بردارم يه آقاي مو بلند مهربون ديگه اومد سراغم که اگه سوالي دارم ازش بپرسم. منم يه سوالي  براي خالي نبودن عريضه پرسيدم و مشغول خوندن و نگاه کردن عکسا شدم  که يه جعبه ي گنده رو نشونم داد و گفت:
- اونجا پر از  préservatif  است لطفا" برداريد و به ديگران هم بديد.
پيروزمندانه دستم رو چند بار به جيب پالتوم زدم و گفتم:
- قبلا" صرف شده. جيبم پره.
ازشون خداحافظي کردم و براشون آرزوي موفقيت از درگاه ايزد منان نمودم.
حالا موندم با اين جيب پر چي کار کنم!!!

من رو هم از استامبولي يا چه ميدونم اسلامبولي خوردن هم انداختند. مجبورشدم بيام وبه روز بشم

 

نازخاتون
 
سه‌شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۳

من اومدم بهت بگم...

سلام سلام

خب من برگشتم ولي يه قسمتي از قلبم رو توي اسپانيا جا گذاشتم. بقيه اش رو هم که «عشق من» با خودش برد. ديگه بي قلب و بي دل شدم رفت! به زودي از اسپانياي عزيز مي نويسم. من و آقاي همسر که دل و دين باخته برگشتيم و قراره در اولين فرصت دوباره برگرديم دنبال دل و دينمون! يکي از بهشت هاي روي زمين! واي هرچي بگم کم گفتم...

 

 

 

 

 

 پس نوشت.
بذار منم يه کم عالم بي تربيتي رو تجربه کنم. هرچند دير رسيدم و نطق آتشين اين خانوم ديگه کهنه شده. آخه زنيکه ي نفهم بي مغز کشتن ده تا زن خيابوني کدوم گره اي از مشکلات بي پايان اين زن ها ي بيچاره و درمونده باز مي کنه؟ ازگل خانوم تو که انقدر علامه ي دهر بودي تو همون آشپزخونت سنگر مي گرفتي. هرچند که تو آشپزخونه موندن هم لياقت مي خواد که تو نداري. هر بي سر و پايي ميشه نماينده ي مردم! آخه يکي نيست بگه کدوم مردم؟ اون کله ي بي مغزتون رو مثل کلاغ سياه (حيف کلاغ) زير اون چادورا قايم کرديد و با يه چشم به دنيا نگاه مي کنيد. به قول باباي خدابيامرزم اسمتون دماغ خانومه چون فقط دماغتون معلومه. هي دم ميزنيد از "ارزش زن" و "جايگاه والاي زن" و "احترام زن"! بريد کشکتون رو بسابيد ! حتا نمي دوني زنان اين طرف چه جوري زندگي مي کنند و بعضا" حق و حقوقشون چيه، هي اه و پيف نثار اين کفار مي کنيد. نمي دونم اون «حقوق حقه اي» که مي خواي برامون بگيري چيه؟ ولي ارزوني خودت باشه عشرت خانوم شايق! کاش مي تونستم بازم فحش بدم... از بارسلون تا  اينجا دلم ترکيد تا بيام اين چند خط رو بنويسم و خودم رو سبک کنم.  بي تربيت و احمقم؟ به خودم ربط داره.

ليلا رو هم اعدام مي کنند و اما عشرت خانوم روش رو سفت تر مي گيره و ديگه دماغشم هم ديده نميشه...

نازخاتون
 
دوشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸۳

سفري ديگر

*سالها پيش بود. وقتي چمدون هاي بابا رو بسته شده و آماده تو اتاق ديدم فهميدم بابا دوباره هنوز نيامده ، عازم سفرند. ولي اين دفعه يه جاي هيجان انگيزتر. کشوري که تو ذهن من به رنگ قرمز بود. مثلا" فرانسه آبيه، آلمان سبزه، هلند سياهه، ايران لاجوردي متمايل به سياهه، اصفهان فيروزه ايه ( کشور نصف جهان:)، مصر نارنجيه و و و. شايد رنگ قرمز دستمال ماتادورها يا چين چين هاي پايين دامن رقاصان ماهر رقص قشنگ و عاشقانه ي فلامينکو اين رنگ بهشتي رو تو ذهن کوچيک من تداعي مي کرد. از بابا يه دامن چين چيني خواستم تا وقتي مي چرخم لبه ي دامنم تا آسمون بالا بره و دو تا سنج کوچولو که تو انگشت شصت و سبابه جاشون بدم و مدام صداشون رو در بيارم. تحفه ي بابا از اين سفر، يه پيرهن خوشگل چين دار سبز و سفيد بود، نه از دامن چين چين قرمز خبري بود و نه از سنج هاي کوچولو... طولي نکشيد که انقلاب شد و روياهاي من به زور به دست خوابي طولاني سپرده شدند. خوابي که هنوز کرختي و بي حاليش گوشه هايي از ذهنم و در اختيار داره...
تا يک ماه ديگه نازخاتون به روز نخواهد شد!

**دستگيري روزنامه نويس ها همچنان ادامه داره و حالا نوبت زنان روزنامه نگار (فرشته قاضی و محبوبه عباسقلی زاده ) شده. در حمايتشون پتيشن هايي در دست آماده شدنه، فراموششون نکنيد.  اين نوشته رو هم راجع بهشون بخنيد. دوستاني که در ايران هستيد از طريق سايت گويا مي تونيد ايران امروز رو باز کنيد.

***يه سري به دوشيزه ي ايراني بزنيد، از وبلاگ نويسان مستعد و مشتاق براي نشون دادن وضعيت تاسف بار زنان در ايرانه. از نگاه انتقادي اش خوشم مياد. خودتون بريد و ببينيد. حاج صادق ارزشي ها رو هم فراموش نکنيد. قراره يواشکي پارتي بازي کنه و به شبهات نازخاتون خارج از نوبت جواب بده. از همه ي دوستان نازنين معذرت ميخوام که نتونستم و فعلا" نمي تونم بهشون سر بزنم.خدا وکيلي زياد به روز نشيد :) يه کم به خودتون استراحت بديد.

«از خيابون رد شدم . يه تاكسي خالي بود . جلو نشستم . چون سردم بود و پياده هم اومده بودم خوب حس مي كردم كه راننده تاكسي بايد خسته باشه ... سلام بلندي كردم .... جواب بلندي بهم داد ... خيلي حال كردم ... آدم حسابي بود ... بلند گفتم " خسته هم نباشيد " ... گفت شما خسته نباشيد ... شما جوونها كه درس ميخونين ( فكر كنم از كيفم فهميده بود ) شماها خسته ميشين ... تو دلم عين امين حيايي تو فيلم كما گفتم : اي ول ..... 2 تا دختر خانم سوار شدن صندلي عقب ... بلند سلام كردند ... راننده چيزي نگفت ... گفتند خسته نباشيد ... راننده چيزي نگفت .... من متعجب شده بودم ... يك آقايي هم اومد سوار شد ... سلام خفيفي كرد ... راننده بلند گفت سلام ... خسته نباشيد ... و من داشتم يه چيزايي حس مي كردم تازه ... دختر ها زودتر پياده شدند ... به محض پياده شدن راننده به من گفت ديدي آقا لباشونو ؟ من كه كامل تعجب كرده بودم گفتم خوب معلومه نه ... من جلو بودم اونا عقب ... حلا چطور ؟؟؟ گفت هيچي ! آخه لباشون خيلي كفت و سياه بود ... معلوم بود كه دو سه ساعتي زير يكي خوابيدن ( من از همه خانم هايي كه متن رو مي خونن واقعا عذر مي خوام ولي نمي تونم سانسور كنم ) و يارو هي لب خورده هي لب خورده ... اينجوري لباشون گنده شده ... آقا اينا يه چيزايي ان شما نمي دوني ... اينا دنبال مشتري مي گردن همش ...
و من امشب فهميدم كه سلام و خسته نباشيد يك دختر خانم چه معني ها كه نمي دهد و من نمي دانستم ...»

از وبلاگ دوشيزه ايراني

خدانگهدار

نازخاتون
 
چهارشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸۳

ماجراهاي شهر کوچک

يک ماه پيش:
داشتم از کتاب خونه  ميرفتم خونه يه دفعه احساس کردم، دو نفر دارند فارسي حرف مي زنند. سرم رو برگردوندم و دختر پسر جووني رو ديدم که تو صف وايسادند تا کتاباشون رو تحويل بدند. نمي شناختمشون ولي احساسم و  طرز لباس پوشيدنه پسر جوون بهم مي گفت بايد هموطن باشند. اين رادار هاي گوش من هميشه درست کار کردند ولي بد شانسي هر چي اين پا و اون پا کردم که باز يه حرفي بزنند و اين سيستم فضوليه من خاموش بشه، نشد که نشد. کلي تو ذوق زورو بازي و کمک به هموطن تازه از راه رسيده ام خورده بود، بنابراين سر خورده و پکر از کتاب خونه زدم بيرون. مطابق معمول که مثل آدميزاد سرم رو نمي اندازم زير که برم خونه، هي رفتم اين ور و اون ور سر و گوش آب دادم و بعد از نيم ساعتي، با پديدار شدن کلاغ ها تو آسمون شهر که منو ياد «پرندگان» هيچکاک جون مياندازند مثل بچه ي آدم راه افتادم طرف خونه جونم. هنوز چند قدمي به خونه مونده بود که زوج مشکوک رو به نظرم بازو در بازوي هم اونور خيابون ديدم.  از حرکت لبشون با هوش سرشارم تو اون تاريکي فهميدم که بايد هم ولايتي باشند. راستش رو بخواين بهم الهام خانوم شده بود.

سه هفته ي پيش:
باز تو کتابخونه و در قسمت ورودي اش نشسته بودم و منتظر تا يکي از کامپيوترا خالي بشه.  تا خالي شد مي خواستم هجوم ببرم طرفش که يهو ديدم همون دختر جوون با ناز و کرشمه اومد تو کتابخونه و يه راست رفت طرف کامپيوتر نازنين. اصلا" نفهميدم چه جوري از اون ور سالن خودم رو رسوندم بهش. با يه لبخند گول مالي رفتم تو شکم دخترک و به فرانسه بهش گفتم:« من يه عالمه وقته منتظرم و نوبت منه!» بنده خدا خودش رو کنار کشيد که يعني بفرما. منم ديدم اين قلب نازک من طاقت اين خشونت بازي رو نداره و زود مي سوزه، بلافاصله گفتم:« من چند دقيقه بيشتر نمي مونم. جايي نريد لطفا" که تا من کارم تموم شد شما بيايد.» وجدانه خيالش راحت شد... غرق ديدن عکس هاي روز اول مهر توي يه مدرسه ي دوزبانه تو تهران  بودم که همکاراي سابقم همه اونجا کار مي کنند که يهو يکي بغل گوشم تقريبا" داد زد:
- واي شما ايراني هستيد؟
وحشت زده سرم رو بالا کردم و با ترس يه لبخندکي زدم:
- بببببلللله
- اوا سلام!
-سلام.
- شما بايد نازخاتون جون باشيد؟
خنديدم. ببين بسوزه پدر شهرت و معروفيت...
-بله.
 قند بود که تو دلم هي آب مي شد.
- امروز تو ناهارخوري آقا شاهرخ  اسم شما رو بهم گفتند.
يه لحظه نفهميدم کي؟ بعضي وقتا دو زاريا کجه ديگه.
- آهان شاهرخ! شاهرخ خودمون! (ايشون اخوي نازنين منند)
- گفتند خيلي دختر خوبي هستيد.
- کي من؟  (اشتباه فرمودند:)
- از عکسا يي که مي ديديد و دختراي مقنعه ي سفيد به سر فهميدم که بايد خود نازخاتون خانوم باشيد. منم الهه هستم.
- من نازخاتونم بدون خانومش:) خوشبختم الهه جون.
- واي من هيچ کس رو نمي شناسم. يک ساله اينجام. سه ماه اول افسردگي گرفتم. دارم از بي همزبوني تلف ميشم. يه چند باري شما رو تو کتابخونه ديدم. مطمئن بودم ايراني هستيد. قيافتون داد ميزنه. ولي جرات نداشتم بيام طرفتون.
- (از قهقه داشتم مي مردم ولي خودم رو کنترل کردم.) چرا مگه من شاخ دارم؟
- نه. آخه مي دونيد از ايراني ها خوشم نمياد. يه جوريند. مي ترسم باهاشون رفت و آمد کنم. نميشه بهشون اعتماد کرد. بابام دعوام مي کنه. راستي شما کار مي کنيد؟
-بله. کارهاي دانشجويي.
- خوش به حالتون. منم خيلي دوست دارم ولي بابام ممنوع کرده. گفته حق نداري بري خونه ي کسي يا با کسي رفت و آمد کني.
- مگه چند سالته؟
-۲۵ سال.
-
طبق معمول بالاي منبر رفتن که بدبختانه عادت من شده براش توضيح دادم که همه ي ايراني ها هم بد نيستند جان دل. بهش راهنمايي هاي لازم رو کردم. يه نيم ساعتي حرف زديم و شماره تلفن رد و بدل کرديم. بهش قول دادم که هروقت با بچه هاي «خوب» ايراني دور هم جمع شديم، حتما" خبرش کنم.

دو هفته ي پيش:
از مرکز زبان اومدم بيرون و داشتم قفل دوچرخه ام رو باز مي کردم که ديدم دو تا آقاي افغاني با لهجه ي شيرين فارسي قديم دارند با هم حرف مي زنند. دوچرخه ام رو باز کردم و چند قدمي جلو رفتم و به فارسي سلام کردم. از خوشحالي نمي دونستند چي بگند. يکيشون اومد جلو دست داد. گفتم :«ايراني ام.» گفت:« بله فهميديم از لهجه تون معلومه.» ادامه داد:« دلمون پوسيد. چه خوشحاليم صداي شما رو مي شنويم.» داشتم از افغانستان پرسيدم و انتخابات و نظرشون راجع به وضعيت کشورشون که از دور الهه جون رو دست در دست همون جوون يک ماهه پيش ديدم. آقا تا چشمش به من افتاد انگار جن ديده باشند رفتند پشت درختا. يهو سپيده جون هم از در مرکز زبان اومد بيرون و به ما پيوست. از برادران افغاني خداحافظي کرديم و يه  کم با سپيده جون شروع کرديم به ... بله به بحث شيرين غيبت که البته در همين جا اعلام مي کنم که گناهش گردنه شخص منه و نه سپيده. سپيده که روش طرف اونا بود با هيجان گفت:« ببين رفتند پشت درخت قايم شدند و هي سرک مي کشند.» باري و به هرجهت ما رفتيم دنبال کار و زندگي مون.

همون دو هفته ي پيش ولي شب هنگام:
تو خونه بودم که تلفن زنگ خورد و لابد مي دونيد کي بود؟
...
- نازخاتون جون من امروز ديدمت ولي نيومدم جلو. ديدم با يه  آقاي ريشوي بد ترکيب وحشتناک داري حرف ميزني راستش ترسيدم. فهميدم ايراني بود. دلم برات تنگ شده بود ولي نشد بيام جلو.
- ايراني نبود. افغاني بود ...

ديروز (سپيده جون اين قسمت  دست اوله):
خسته، گرسنه، تنها و متفکر داشتم وارد کتاب خونه مي شدم که يهو چشمم افتاد به الهه جون و امير جون که باز منتظر تحويل کتاب بودند و همزمان داشتند از هم دلبري مي کردند. در يک صدم ثانيه ديدم که اميرجون سرش رو برد طرف گردن الهه جون و ماچش کرد. نمي دونم من چرا يهو هول شدم و هنوز وارد کتابخونه نشده، زدم بيرون. مثل خل و چلا رفتم تا طبقه ي سوم هواخوري و يه دور زدم و برگشتم. مي خواستم راحت باشند و حضور من اذيتشون نکنه. وقتي وارد شدم اين دو جوان رشيد مثل برق گرفته ها از هم فاصله گرفتند انگاري گشت خواهران زينب وارد شده باشه و الهه جون بلافاصله اومد طرفم و سلام و احوالپرسي و ماچ و بوسه شروع شد.
- راستي ميدوني که سه شنبه تو آمفي تئاتر شهر يه برنامه ي رقص و شعر خوني اشعار عمر خيامه؟ گروه نکيسا. بايد جالب باشه. مياي؟
- نمي دونم. مي گي خوبه؟ آخه همه ايراني اند. ميدوني مامانم هرشب ساعت ۹ شب بهم زنگ ميزنه. اگه  نباشم ميگه کجا رفته بودي. ولي امير فکر کنم بياد.
اميرجون با حرکت سر تائيد مي کنه.
- خوب براي مامانت توضيح بده که يه برنامه ي ايرانيه. آدماي مهمي قراره بياند. فرانسوي ها هم که خيلي مشتاق ايران و خيامند. درضمن بهترين فرصت که «ايراني خوبا» رو بشناسي.
- آخه مامانم يه کم حساسه.
جلوي زبونم رو نتونستم بگيرم.
- واااا. بيا دختر جان. اگه مي خواستي تو خونه بموني خوب همون خونه ي بابا و مامانت مي موندي(لبخند هم ميزدم ها). اونا که انقدر حساسند...
-راست مي گي حالا شايدم اومدم. چه مي دونم.
با هم خداحافظي کرديم و من هنوز دارم فکر مي کنم. به يه عالمه چيز. هنوز راه طولاني پيش رو داريم...

* تمام اسم ها مستعار هستند.

 

نازخاتون
 
سه‌شنبه ٥ آبان ،۱۳۸۳

بنام خداوند باغ

« بنام خداوند باغ . . .

سرزميني در شرق جهان، كوههايي پر باران، چشمه‌هايي جوشان، قناتهاي شگرف، خفته دردل زمين، دشتهاي كم ‌شيب و ملايم، خشك و تفتيده درپايين.
مردماني سختكوش، مدام درپي آب كه تنها به اكسير آن زمين‌هاشان سبز توانند كرد، در پس ذهنشان تمناي بهشت. اقليمشان سوزان وآنها به هرگاه كه ‌توانند زين‌خشكي و عطش گريزان، سودايشان فردوس برين، معماري‌شان زيبا و نغز و به غايت شاعرانه در روي زمين.
مردمان، پر عزم وتوانا كه چون اراده كنند اكسيرشان با گذر فرسنگها از سرچشمه به مظهر توانند، معمارانشان عاشق و دانا كه چون اشاره كنند با نظر به واديها، از مظهر به سرچشمه روانند.
باد و آفتاب و خاك و آب، عشق و شور و مستي وانديشه‌هاي ناب . . .
معماران را، پس برآنشان داشتند تا هنجارها وپيمون‌ها سازكردند و طرح باغ آغاز . . .
اين قصه باغ ايراني است كه بسيار كسان به روايت خود به قصه گويي‌اش پرداخته‌اند و آنچه پيش رو، در پي پاس داشتن اين قصه و قصه‌گويانش.»  
اين سايت زيبا رو ببينيد.

 زنان و سكسواليته در جوامع مسلمان

سكسواليته در اصل از 4 چيز تشكيل مي شود: احساس جنسي، تمايل جنسي، عمل جنسي، ترجيح جنسي. چيزهاي ديگري هم هست اما اين 4 تا اصل است.

** حق روي بدن و سكسواليته جزو حقوق زنان است. زن بايد انتخاب كند. بايد حق انتخاب داشته باشد. بايد در مورد اين كه با چه كسي مي خواهد ازدواج كند، انتخاب زمان برقراري رابطه جنسي، حق نه گفتن، حق بچه دار شدن يا نشدن مستقل تصميم بگيرد. همه اين ها مهم است. زن بايد بتواند آزادانه و دور از هر فشاري تصميم بگيرد. حق لذت بردن از سكس هم البته هست كه خيلي هم مهم است... »  

شوک اسلام

اگر حوصله داريد که اميدوارم داشته باشيد اين گفتگوي هرمز کي با  مارك فررو «تاريخدان و انديشمند فرانسوی» رو بدون تعصب و پيش داوري بخونيد. ارزشش رو داره.

*« ايران به نظر من چنان كه گفتم آبستن حوادث بزرگی است. ايران ما را شگفت‌زده خواهد كرد. ايران در حال گذر كردن از بزرگترين پيچ تاريخ مدرن خويش است. در هر حال ايران ما را شگفت‌زده خواهد كرد، اميدوارم اين شگفت‌زدگی ما مثبت باشد...

** هرموز كِی: شايد يك انقلاب جنسی لازمه‌ی كار باشد!
مارك فررو: من البته با انقلاب موافق نيستم، زيرا انقلاب در اثر فشار توليد می‌شود. من با تحول موافقم. اميدوارم جلو تحولات را در ايران نگيريد. مگر روزنامه‌های ايران و جهان ننوشته‌اند كه ايران امروز بيشتر از هر زمان ديگری روسپی دارد؟ و اين در حالی نيست كه ايران بيست و چند سال است كه در ملأ عام به دار می‌آويزد، اعدام می‌كند سنگسار می‌كند كه دست می‌برد؟! هرچند غيرمفيد بودن اين عمل برای هيچ‌كس پوشيده نيست، ولی حال پرسش من اين است به احتمال محال، اگر چنين عملی مفيد شد بايد آن را انجام داد؟ در صورتی كه بی‌نتيجه بودن و حتی نتيجه‌ی منفی آن را امروز ما در جامعه ايران می‌بينيم. من به عنوان كسی كه در بسياری از كشورهای اسلامی بوده‌ام و حتی در يكی از آنها درس نيز داده‌ام بايد بگويم يكی از دلايل عدم‌ترقی آنها برخورد تحقيرآميز و نيمه‌انسان شمردن زن از يك‌سو و برعكس ادعايشان خانه‌نشين كردن زن فقط برای استفاده جنسی از او است كه جامعه را در التهاب پيوسته قرار می‌دهد و مانع پيشرفت آن می‌شود! يعنی اين تحقير زن كه گاهی به صورت مزورانه‌ای پشتيبانی از زن قلمداد می‌شود نه تنها زن را قربانی وسواس‌های روانی مردانه می‌كند، بلكه خود مردها نيز در دامی كه حيله‌گرانه برای زنان تنيده‌اند می‌افتند! شما كافی است نگاه مردان را به زنان در دو جامعه‌ی اسلامی و غيراسلامی با هم بسنجيد...

***برای اينكه هر دو كشور به طور قطع و به صورت صد درصد جنگ را باخته‌اند! و هر دو گروه حكومتگر در ايران و در عراق مسئول به تناوبِ جنگ هستند...اگر روزی بتوان مسئول های جنگ را در دوكشور باز شناخت كار مهمی صورت گرفته است. البته اين به معنی ورود به يك دوره تسويه حساب و دايره انتقام و خشونت نيستٌ بلكه به معنای تدريس و آموزش از تاريخ است ، تاريخی كه در حال شدن است...

****می‌خواهم به شما به عنوان شاگرد قديم و دوست اكنون خودم تذكر دهم كه ضديت با آمريكا به نوع «تبليغ ايرانی» آن، ما را به هيچ جای امن نمی‌رساند. برعكس ما را دچار هيجان‌هايی می‌كند كه در واقع بيشتر از اينكه برای آمريكا ضرر و زيانی داشته باشد خود ما را آزار می‌دهد. شما نگاه كنيد، امروز آمريكايی‌ها بيشتر در منطقه‌ی شما هستند يا ديروز؟ گاهی من از خود می‌پرسم آخر چگونه ممكن است كه حكومتی چهار نعله، نه تنها بر ضد منافع خودش حركت كند كه حتی بر خلاف شعارهای خودش نيز اقدام نمايد! من با جرأت اعلام می‌كنم كه هيچ حكومتی در جهان بيشتر از حكومت اسلامی ايران در آمريكايی كردن منطقه خليج‌فارس و حتی غيرمستقيم‌تر جهان نقش نداشته است و اينهمه برعكس تمامی ادعاهای اوست! ...» 

نازخاتون
 
جمعه ۱ آبان ،۱۳۸۳

ميز گرد تحليلي

بحث آزاد

دوست عزيز با نام و بي نشوني زحمت کشيده بودند  مطلب مربوط به نفيسه رو خونده بودند و نظري داده بودند ( بودند هاش انگاري زياد شد، نه؟) ديدم براي من که دارم کم کمک sémioticienne ميشم يعني همون "نماد شناش" خودمون حيفه که اين چند خط رو تحليل و بررسي نکنم و البته با کمک همه ي نازنينان و دوستان و بخصوص شخص محسن خان که اميدوارم باز گذرشون اين ورها بيفته و در غيابشون پشت سرشون نوشتشون (اين بار شون هاش زياد شد) نقد و بررسي نشه.

«بعد هم که بخواد ازدواج بکنه باید قطعنامه رو بپذیره! بعد هم اگه بخواد جم بخوره قطعنامه اجرا می شه! نتیجه چی می شه؟ خوب معلومه ازدواج نمی کنه. چون کار نداره. چون نمی تونه مخارج یک خانواده رو بده. و چون جرات پذیرش قطعنامه رو نداره ۱۰۰۰ سکه! بعد دختر ترشیده ها که شوهر گیرشون نیومده میان تو پارکا و کوچه ها. اگه دخترای خوبی باشن سرشونو به درست کردن سایت بند می کنن. وگر سرشونو به چیزای دیگه بند میکنن. آخرشم معتاد می شن. و . . . همینطور پسرای بیکار. اونوقت تو سایتا تبلیغ می کنن: حق تساوی زن و مرد! آخه بدبختا! زن و مرد اگه می خواستن مساوی باشن که یکی شون اسمش زن نبود یکی مرد. جفتشون یک اسم داشتن. شما حق دارين که يک سايت فيمينيسمی راه بندازين و توش مطالب صد تا يک غاز تحويل مردم بدبخت بدين. چون هيچی رو درک نمی کنين. و نمی دونين آب از کجا گل آلود شده.»

بررسي باشه براي فردا صبح. الان در کتابخونه رو دارند مي بندند. چيزي به ذهنتون رسيد بنويسيد خودم فردا صبح ميام تحليل جات رو شروع مي کنم.

بسم الله الرحمن الرحيم با درود به "فرزانه" ي عزيز و ملت عزيزتر برم بالاي منبر خب همه چي مرتبه (امروز بي نهايت شاد و سر حالم هوا آفتابي ملوسي شده و آسمون آبي و درختا هزار رنگ و زندگي هفت رنگ و يار در راه و خودم شايد امشب عازم استراسبورگ و جشن ايراني و به به غذاي ايراني در استراسبورگ و کمک براي مردم غمديده ي نازنين بم و فردا برگشتن) و اما بازيگوشي ممنوع بريم برسيم به کار و زندگيمون
محسن خان از قطعنامه اي حرف زديد که به نظرم منظورتون همون مهريه ست اولا" خود آقايون از واضعان و حاميان اين «قرارداد ننگين»اند (مثل قرارداد ننگين ترکمانچاي که تو کتاب تاريخ مي نوشتند) توي مهربرون تا حالا ديديد خانوما چونه بزنند آقايون مي برند و مي دوزند و معامله مي کنند و جالبه که حضور ائمه ي اطهار کاملا" مشهوده و مدام بعد از هر موردي سلام و صلوات مي فرستند بعضي امروزي ها هم از خوشحاليه اين معامله و سودي که کردند، يه پيکي مي زنند و سلامتي گويان، لبخند نثار همديگه مي کننند تو همسايگي ايران، "افغاني ها که کلاسشون پايين تره و اصلا" کلاس ندارند" اقلا" رياکار هم نيستند و صاف و پوست کنده مي گند: بريم يه دختري براي پسرمون بخريم هفته ي پيش تو گزارشي در مورد خودسوزي زنان و دختران افغاني، مادر شوهره ادعا مي کرد که ضرر کرده چون اين دختري رو که خودش رو سوزونده بود خيلي"گرون" خريده بودند و حالا که سوخته ديگه به درد نمي خوره و پولشون رو ريختند تو سطل آشغال اين از اين درمورد مهريه باهاتون موافقم چون به نظرم خريد و فروشه مخصوصا" تو فاميل اصفهانيه من که مهريه ها از مرز ۷۰ مليون به بالا تعيين ميشه ولي همون طور که درخواست کننده مقصره، قبول کننده هم به همون ميزان مقصره جان من اين حرف ها يي که مي گند« مهريه پشتوانه ي زنه حقشه» در عمل تبديل به کشک تلخي ميشه که مزه اش از ياد نرفتنيه چند ماه پيش که ما مي خواستيم عقد کنيم اظهارنظرهاي جالبي شنيدم که همش از طرف آقايون بود:
- آبجي نذاريد سرتون کلاه بره ها
- نازخاتون مهريه اش بايد به تاريخ تولدش باشه
- تاريخ تولد ميلادي ها
- حواستون رو جمع کنيدها کمتر از بقيه ي دختر هاي فاميل نشه هر چي باشه خانوم دکتره ( حالا من دارم سال دوم رو شروع مي کنم و اوه ه ه ه ه يه عالم مونده تا دکتر شدن زحمتش رو من مي کشم پزش رو بقيه ميدن)
مامي نازنين من هم بي خيال همه ي اين افاضات، به نظر من احترام گذاشت هر چند مي دونم با توجه به شرايط جامعه و فضولي هاي مردم براش خيلي سخت بود نتيجه اين که موقع خوندن عقد توي جمع کوچيک خونواده، اعلام شد که مهريه طبق توافق عروس و داماد نه چونه زني شد نه بحث و جدل نه دلخوري جالب اين بود که آخوند مربوطه ول کن نبود و مي گفت "نيميشد بايس مبلغ بگيد" آي مي خواستم استغفرالله آخه مگه.. آقا جون

يک خانوم مدرني هم بيست و هفت سالي ميشه در خارج از کشور تشريف دارند با تعريف اين داستان سعي مي کرد متقاعدم کنه که از خر شيطون بيا پايين مي گفت: از قديم گفتند که دختري که مهريه نداره احترام و جايگاهي هم نداره يه روزي تو زموناي قديم يه خونواده اي ميرن از ده بالاييشون يه عروسي مي گيرند و خونواده ي عروس طبق رسم موجود يه مهر بسيار ناچيزي رو پيشنهاد مي کنند که به جوون مردم فشار نياد جشن يه روزه اي راه ميافته و فردا عروس رو مي برند ده خودشون توي راه از روي پلي بايد رد مي شدند که رودخونه ي وحشي اي از زيرش رد ميشه شانس بد عروس پل زير پاي عروس که رو الاغ بوده مي شکنه وبا الاغ زبون بسته ميفتند توي رودخونه و آب مي برتشون داماد تو سر زنون ميره دنبال رودخونه که عروسش رو نجات بده ولي مادر شوهر ميدوييده دنبال پسرش و داد ميزده: « ولش کن ننه زياد خرجش نکرده بوديم طوري نيست عروس ارزوني بود خودتو به آب نزني يه وقت ها سرما مي خوري جيگر طلا»
القصه سال بد ميرند ده پايييني که اين دفعه از اون جا دختر بگيرند خانواده ي دختر هم حسابي نقره داغشون مي کنند و هفت شب و هفت روز جشن مي گيرند و ده رو آذين مي بندند دوباره موقع بازگشت فرا ميرسه دوباره همون پل و همون رودخونه و همون زير پا خالي شدن و با الاغ پرت شدن عروس تو آب رودخونه ولي اين دفعه مادر شوهر بود که تو سر زنون دنبال رودخونه مي دويد و فرياد ميزد:« واي عروسم واي عروس گرونم رو نجات بديد خرجش کمرمون رو شکست..»
و متاسفانه تو اين داستان حقيقت تلخي نهفته است که نشون ميده مقصر اصلي گاهي خود ما خانوما هستيم چشم و هم چشمي هاي رايج پز اومدن ها تقليد ها و و و

و اما "جم خوردن" کاش يه سري حتا کوچيک به دادگاه خونواده تو ميدون ارک ميزديم تو کنج خيابون منتهي به بازار بزرگ ميديديم چه جوري عمليات فرمول« مهرم حلال، جونم آزاد» با موفقيت توسط آقايون اجرا ميشه بعد من نفهميدم اجراي قطع نامه و کار نکردن و خرج و مخارج خانواده چه ربطي به هم دارند اولا" کسي که کار نداره و تو خرج خودش هم مونده، نبايد ازدواج کنه الکي که نيست اول بايد يه نظمي تو زندگي داد و بعد به فکر تشکيل خانواده افتاد

و از کلمه ي" دختر ترشيده" خيلي دلخور شدم راستش اون دخترايي که من تو پارکا و گوشه ي خيابون ديدم مثل هلو بودند و اين وصله ها بهشون نمي چسبه و اصلا" چطور آقايون و حتا خانوما به خودشون اجازه مي دند به کسي بگند ترشيده يعني ازدواج نکردن مساويه ترشيدگيه و تا چه سني به نظر شما، دخترا تر گل ور گلند و بعد مي ترشند راستي تا حالا شنيديد بگند فلان پسره ترشيده اس

و اما تا «دختر خوب بودن» رو چه جوري معنا کنيد طبق نظريه ي مردسالارانه شخصا" به هيچ وجه دختر خوبي نيستم ولي وبلاگ هم دارم خوب نيستم چون تنها اومدم فرانسه خودم همسرم رو انتخاب کردم قبل از ازدواج همديگر رو کاملا" شناختيم دوستان نازنيني دارم که نصفشون آقا هستند با نامحرم دست ميدم و يه عالمه چيزاي ديگه جالبه سالها پيش تنها رفته بودم بندرعباس که چند روزي مهمان يکي از اقوام باشم با اتوبوس هم رفته بودم يکي از دوستان سراغم رو از مامي گرفته بود و تا شنيده بود تنها رفتم گفته بود:« وا ا ا ا تنهايي رفته بندر عباس اينجوري که کسي نمياد بگيرتش و بايد خونه نشين بشه» ببينيد آدم چه درد دلي مي گيره با شنيدن اين حرفا

آخرين نکته چون ديگه وقت ندارم آخه جان دل، تساوي"حقوق" زن و مرد چه ربطي به اسم "زن" و "مرد" دارهد ربطش رو هر کي فهميد به منم بگه لطفا" درضمن من هيچ ادعايي ندارم که سايت فمينيستي دارم ولي سعي مي کنم و حق دارم نظرم رو در مورد بعضي مسائل بگم هر انساني آزاده نفس بکشهفکر کنه بيانديشه اظهار نظر کنه اگر اين پست رو نوشتم براي گفتن عقيده ام بوده همون طور که شما اومديد و نظرتون رونوشتيد هر چند آدرسي نذاشته بوديد باز هم مي گم قصدم توهين نيست هر کسي مختار هر جور مي خواد تصميم بگيره و نظر بده هدف يه بحث دوستانه و تبادل افکار بود

نازخاتون
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خونه ي من
پستو
کبوترنامه بر برقي

پرشين‌بلاگ

دوستان من
چرا نگاه نکردم؟
قصه ي كرمان
هديه ايام
من از نهايت شب
من و تنهايی
فراسو
گذر
شهرسوخته
شادي صدر
نيلوفر آبی
حلاج و بانو
من و نی نی
يه دنيا حرف
شکوه
الهه ی مهر
از من ... برای تو
بانوی ایرانی
از بالای ديوار
سايه
زينب
لندنی
هزارپا
نوشي
جوانه
امشاسپندان
گفتارنيک
belle fille
آبچينوس
ژینوس
ستاره بارون
حاج صادق
دوشيزه ايرانی